تبليغاتX
ثنای علی(علیک السلام)
چند کلامی از مرحوم دکتر:

من به عنوان یک معلم اگر دانشجو امروز از من بپرسد درباره ی بتهوون یک موسیقیدان المانی که در خود اروپا هم هیچ کس سبک موسیقی او را نمیپسندد میخواهم مطالعه کنم..درباره ی کسیکه در ایران هیچ زمینه ای ندارد و اصلا اشنایی او لزومی ندارد و کسی او را درست نمیشناسد درباره ی بتهوون موسیقیدانی متعلق به یک قرن قبل 3 کتاب مستقل و بسیار عمیق"درست و محققانه وجود دارد و بیش از 100 مقاله و کنفرانس زیبا و خواندنی به فارسی در جامعه ی ما وجود دارد...اما درباره ی علی یک کتاب که بتواند ادعا کندکه این مرد را لااقل برای طبقه ی معمول دانش اموزان و دانشجویان شناسانده باشد ...نیست!!!

همش ستایش و تعریف و شعر است..اما معلوم نیست کیست که او را این همه میستاییم؟این چه میگوید؟این مردیکه ایمان ملتی را به خود وصل کرده است...مردیکه این همه تجلیل میشود و این همه عشقها نثارش میشود..این کیست؟..نمیدانیم!!!!

این درد است ..قبل از محبت علی این معرفت علیست که نیازمند جامعه ی ماست..محبت بی معرفت بی ارزش است.اين معرفت است كه مسوليت مي اورد نه محبت!!!

محبت تنها نسبت به کسی که نمیشناسیم چه ثمری میتواند داشته باشد..اگر ثمری میداشت ..محبت تنها بدون اشنایی.. ما باید تا به حال به نتایج بزرگی رسیده بودیم..امکان ندارد جامعه ای علی را بشناسدو از پست تریم محرومیتهای جوامع عقب مانده رنج ببرد!علی که ما میشناسیم محبتش برابر است با محبت تمام ملتهای دیگر نسبت به هر کس دیگر!!!!

این محبت نیست که نجات بخش است ..این معرفت است که نجات بخش است...محبت علی معلول اشنایی اوست.محبتی که با جهل توام است برای شفاعت اخرت هم به کار نمیاید.!

از تمام جملاتی که علی در طول عمرش گفته این جمله از همه فصیح تر و بلیغ تر و عمیق تر است..کدام جمله؟!...ان 25 سال سکوت علی..عبارتی خطاب به انسانهایی که علی را میشناسند..نه علی را میپرستند!میگویند شیر روزها نمینالد..در مقابل کفتارها وروباهها..اما تنها در شبها شیر میگرید ..نیمه شب تنها به سمت نخلستان میرود..این مرد تنها که با زمین و اسمان اینجا بیگانه است و تنها رسالتش او را با این جامعه پیوند داده..و باز برای اینکه ناله ی او به گوش هیچ فهم پلیدی نرسد....سر در چاه میکند...این گریه برای چیست..؟..علی در میان پیروان عاشقش تنهاست..در میان امتی که او را در حد پرستش میستایند تنهاست.علی در میان ما..در میان بحبوحه ی ستایشهایی که از او میشود تنها مانده! اما ایا علی راضی تر نیست...که میان این دودردی که علی میکشد..یکی درد شمشیر زهر اگین ابن ملجم...و درد دیگر دردی است که او را تنها به دل نخلستان در نیمه شب کشانده..و به گریه اورده..ما تنها از درد شمشیر ابن ملجم میگرییم...که این دردی نیست که علی احساس کند..!..و دردی را که چنان روحی را که در افرینش نمیگنجد به ناله اورده نمیشناسیم..ما باید این درد را بشناسیم..

    که علی درد شمشیر را احساس نمیکند ..و ما درد علی را!!

 

*به نقل از وبلاگ «رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:54  توسط محمد امین تاجور  | 
*تقدیم به اسطوره ی دادگری که قُتِلَ فی محراب عبادته من شدة عدله

امام رو به پریدن، عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه-روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین

***

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو؟
گرسنگان حجاز و یمامه روی زمین

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین

«مرا بس است همین یک دو قرص نان زجهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین»

***

تو رفته ای و زمین مانده است و ماندیم
و میزهای پر از بخش نامه روی زمین!

محمد مهدی سیار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 16:38  توسط محمد امین تاجور  | 
یه غزل قدیمی از خودم و...

...

زمین تمام پر از ترس و بیم شد آن روز
و حال و روز عدالت وخیم شد آن روز 

برای رفع بلا ضربتی فرود آمد
که خود بدل به بلایی عظیم شد آن روز 

غریبه ای به خدا وصل شد ز محرابش
و زاهدی ز جهالت رجیم شد آن روز

و کوفه ای که ز عدلش به تنگ آمده بود
سحر پر از نفس غین و میم شد آن روز 

و تیغ جهل چنان بر سرش فرود آمد
که فرق عدل شکست و دو نیم شد آن روز

و پشت تیغه شمشیر خم شد از اینکه
در آن جنایت عظمی سهیم شد آن روز 

***

صدای "فزت و رب" و پریدن و رفتن
"تو رستگار و جهانی یتیم شد آن روز"...

 

=================================================

مردان شريف و شيعه ی درباری
گفتند علی فقط : مصيبت ... زاری
سالی دو هزار بار فرق تو شکافت
با اين همه ابن ملجم تکراری

                                                             زینب چوقادی

=================================================

شب تاريک و نخلستون و غربت

دوکيسه نون و يه کاسه محبت

سحر محراب با شمشير می گفت

چه کردی با علی ای بی مروت ؟

علیرضا قزوه

=================================================

نغمه مستشار نظامی:

گل داد بذر سجده و دنيا دو نيمه شد

وقتی که فرق حضرت مولا دو نيمه شد

شمشير آب ديده به دريا نمی رسد

سحر عصا کجاست که در يا دو نيمه شد؟

در انتظار زائر تنها و خسته اش

قبر غريب حضرت زهرا دو نيمه شد!

پشت درختهای دو عالم خميده باد

وقتی تن تناور طوبی دو نيمه شد!

انگار ذکر سجده مولا عوض شده

سبحان رب... فزت...و اعلی...دونيمه شد

شب زوزه می کشيد و دل تنگ عاشقان

با رای اکثريت آرا دو نيمه شد-

نيمی ميان کوفه و نيمی که سالهاست

در امتداد غيبت کبری دو نيمه شد

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد

فرقی دو نيمه...وای نه دنيا دو نيمه شد!

...........

=================================================

اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟ 
درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟
اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم 
بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود 
گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است 
يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود 
آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين 
آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود 
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان 
يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟ 
در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟ 
گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود 
دارد سر شكافتن فرق آفتاب 
آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود
قیصر امین پور
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 4:19  توسط محمد امین تاجور  | 
...ماه رمضان شده است  دلتنگم
هنگام اذان شده است دلتنگم

مولا به كجا چنين شتاباني؟
در خانه دخترت نمي ماني؟...

مرحوم آقاسی

=======================================

شکوهمند ترین واژه وقف نام تو باد
کبوترانه دلم پایبند بام تو باد

دری به باغ خدا باز می شود با تو
الا که عشق هم آغاز می شود با تو

نگاه کن به یتیمان کاسه در دستان
به سوگوارترین لحظه در تمام زمان

انیس ناله دریائیت چرا چاه است؟
حریم غربت تنهائیت چرا چاه است؟

میان مردم ابلیس هفت رنگ نمان
امام آینه ها در مسیر سنگ نمان!
[]

به استغاثه مرغابیان به ضجه در
به مکث خورشید از آمدن به سمت سحر

درنگ کن که سراپای عدل می سوزد
نرو که بعد تو دریای عدل می سوزد

میان سجده زمین از نجابتش گل کرد
چگونه مسجد آن لحظه را تحمل کرد؟!

و نخلها همگی روی خاک افتادند
همان دقیقه که از رفتنت خبر دادند

دمی که کوفه به تنهائیت گره می خورد
و حجم سبز دلت را زمانه می آزرد

کسی به فکر دلت غیر چاه بود؟...نبود!
و کورسویی جز نور ماه بود؟...نبود!

نمی شد آن همه دم بستن تو باور صبر
بمیرم آن همه احساس را پیمبر صبر

چه طول و عرض قشنگی است با تو ساحت عشق
نشسته بود زمین با تو در مساحت عشق

قسم به وعده باران که مستجاب نشد
غروب کردی و بعد از تو آفتاب نشد

[]

تو را به شعر شکستم مرا ببخش علی!
به شعر مس زده ام کیمیا ببخش علی!...

                                                        محمد رضا جمیلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 4:30  توسط محمد امین تاجور  | 
بخشی ازشعر شیعه(مرحوم آغاسی)





ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بيرنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مرا
يا علي درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
ليك مي دانم كه جز داندان تو
هيچ دندان لب نزد بر نان جو
يا علي لعل عقيقي جز تو نيست
هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست
لنگ لنگان طريقت را ببين
مردم دور از حقيقت را ببين
خيل درويشان دكان آراستند
كام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
يوسف مارا به چاه انداختند
كيستند اينان رفيق نيمه راه
وقت جانبازي به كنج خانقاه
فصل جنگ آمد تماشاگر شدند
صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به كشكول و تبرزين بسته اند
بهر قتلت تيغ زرين بسته اند
موجها از بس تلاطم كرده اند
راه اقيانوس را گم گرده اند
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز كن
مشتهاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان ناز آلوده را
بنگر اين چشم نيازآلوده را
باز گو شعب ابيطالب كجاست
آن بيابان عطش غالب كجاست
تا ز جور پيروان بوالحكم
سنك طاقت را ببندم بر شكم
تشنگي در ساغرم لبريز شد
زخم تنهايي فساد انگيز شد
آتشي انداخت در جان و تنم
كاين چنين بر آب و آتش مي زنم
تاول ماسور را مرحم كجاست
مرهم زخم بن آدم كجاست
مرهم ما جز تولاي تو نيست
يوسفي اما زليخاي تو كيست
شاهد اقبال در آغوش كيست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمان من امدادي كند
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شب گردي چه شد 
شیعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كوزه را پر كن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را از محقق گوش كن
وز لب قرآن ناطق گوش كن
بعد از آن بشنو ز نظم و امركم
تا شوي آگاه بر اسرار خم
خم ترا سرشار مستي مي كند
بي نياز از هر چه هستي مي كند
هر چه هستي جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي شبگرد باش
سير كن در كوچه هاي بي كسي
دور كن از بيكسان دلواپسي
اي خروس بي محل آواز كن
چشم خود بربند و بالي باز كن
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم
با يتيمان چاره " لا تَقهَر" بود
پاسخ سائل "ولا تَنهُر" بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
باده "مِما رَزُقناهُم" بنوش
"يُنفِقون" بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
"لَن تَنالوا البر حتي تُنفِقوا"
يا علي امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمانها مانده ايم
ياعلي شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخمهاي كهنه را مرهم بزن
مشكها در راه، سنگين مي روند
اشكها از ديده رنگين مي روند
مشكهاي خسته را بر دوش گير
اشكها را گرم در آغوش گير
حيدرا يك جلوه محتاج تواَم
دار برپا كن كه حلاج تواَم
جلوه اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگربرسر گردون زنم
گام بردارم ولي باياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام حلب
شيعه يعني يك بيابان بي كسي
غربت صدساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو ميخواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجمل ها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
مي سزد كز خشم حق پروا كنيم
در مسير چشم حق پروا كنيم
اين دو روز عمر مولايي شويم
مرغ اما مرغ دريايي شويم
مرغ دريايي به دريا مي رود
موج برخيزد به بالا مي رود
آسمان را نورباران مي كند
خاك را غرق بهاران مي كند
ليك مرغ خانگي در خانه است
روز و شب در بند مشتي دانه است
تا به كي در بند آب و دانه ايد
غافل از قصاب و صاحب خانه ايد
شيعه يعني وعده اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير
چيست حاصل زين همه سير و سلوك
پا و تاول و چهره و چين و چروك
سالها صورت ز صورت بافتيم
تا ز صورت ها كدورت يافتيم
يك نفر بر قامتي رعنا نبود
يك رسوخ از لفظ بر معنا نبود
گرچه قرآن را مرتب خوانده ايم
از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
كس نشد واقف به سر "يَسطرون"
سر حق مسطور ماند و در كتاب
عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي عمل
همچو زنبورند ليكن بي عسل
علمها مصروف هيچ و پو چ شد
جان من برخيز وقت كوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گير
سير معنا را ز مجنون يادگير
اي خوش آن جهدي كه ليلايي شوي
هر نفس لاگوي الايي شوي
تا به كي در لفظ ماني همچو من
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
همچو يحيي گر نهي در سر طبق
مي شود عريان به چشمت سر حق
شيعه يعني عشقبازي با خدا
يك نيستان تكنوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه طوفان مي كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب شير روز
شيعيه يعني شير يعني شير مرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، تيغ موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف
شيعه يعني سابقون السابقون
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گِل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين كمان 
پرچم زلفت رها در باد شد
وز شميمش كربلا ايجاد شد
آنچه شرح حال خويشان تو بود
تاب گيسوي پريشان تو بود
مي سزد ني نكته پردازي كند
در نيستان آتش اندازي كند
صبر كن ني از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است
كاروان بي مير و بي پشت و پناه
در غل و زنجير مي افتد به راه
مي رود منزل به منزل در كوير
تا بگويد سر بيعت با غدير
شيعه يعني انتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي كشد بر دوش خود چهل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد برخاك پاي اهل بيت
يا فرزق وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژوانگ بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست
اين سخن كوتاه كردم والسلام
شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:52  توسط محمد امین تاجور  |