تبليغاتX
ثنای علی(علیک السلام)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 1:43  توسط محمد امین تاجور  | 
آخرین سروده ام در مورد آقا(ع):

ز لطف حضرت مولا(ع) فقط بگیر مدد

               نشد طلب کنم از او و پاسخم ندهد

نبود اینکه به تاخیر پاسخم بدهد

               نشد طلب کنم و دیر پاسخم بدهد

تمام زندگی ام لطف حضرت مولا(ع)ست

               و گرمی نفسم از عنایت مولا(ع)ست

مرا مباد به جز او به کس بپردازم

               که ذکر حضرت مولا(ع)ست بال پروازم

مرا مباد ببندم امید بر احدی

               امید من همه بر توست یا علی مددی...

در پناه حضرت مولا(ع) باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 1:28  توسط محمد امین تاجور  | 
مولا (ع) بود تجلی زهرا(س) و او علی(ع)

                                             یک روح گشته در درون دوتا جسم منجلی

میلاد ام ابیها

            عشق مولا

                          مادر طاها

                                     ام الائمه

                                                حضرت زهرا(س)

                                                                     مبارک باد.

یا علی 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:39  توسط محمد امین تاجور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:46  توسط محمد امین تاجور  | 
بخوانید و دیوانه شوید...

از مرحوم حاج شيخ حسنعلى مقدادى اصفهانى - رحمة الله عليه - نقل شده است : مرحوم پدرم - رحمة الله عليه - نقل مى فرمودند كه : در شهر حِلّه (در عراق ) شخصى بود از الواط كه صاحب مكنتى فراوان و در شرارت نيز معروف بود.
يكى از علماى نجف (كه مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذكر نكردند، ولى از علماى اهل الله بوده ) شبى در خواب مى بيند كه لوطى مذكور در بهشت همسايه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت ، از نجف به قصد حله حركت كرده و به منزل آن شخص شرور مى رود و او را مى طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مى دهند، بسيار ناراحت مى شود و فكر مى كند كه مشاراليه حتما براى نهى از منكر آمده است ، ولى به هر حال به در منزل مى رود و ايشان را به داخل دعوت مى كند و براى ايشان چاى و قهوه مى آورد. وقتى مى بيند كه عالم مزبور چاى و قهوه صرف نمى كند، يقين مى كند كه وى نه از روى دوستى ، بلكه از راه مخامصه و دشمنى وارد شده است ، زيرا در عرب رسم است كه اگر كسى به منزل شخصى برود، ولى چيزى نخورد، اين خود دليل دشمنى است . لذا عرض مى كند: آقا تا اين زمان از جانب من به شما اسائه ادب نشده است . پس دليل دشمنى شما چيست ؟
عالم مزبور جواب مى دهد: من با شما خصومتى ندارم ، بلكه سؤ الى دارم كه اگر جواب بدهيد، چاى و قهوه شما را مى خورم .
ايشان خواب خود را نقل و تاءكيد مى كند كه من يقين دارم خواب من صحيح است و تو با اين سابقه و شهرت بدى كه دارى ، چه كرده اى كه با اميرالمؤ منين (ع ) در بهشت همسايه شده اى ؟
عرض مى كند: اين سرى بود بين من و حضرتش ، معلوم بود حضرت اراده فرموده اند اين سر فاش شود. سپس دختر بچه نه ساله اش را نشان مى دهد و مى گويد: مادر اين كودك دختر شيخ حله بود و من عاشق او شدم ، ولى چون بدنام بودم مى دانستم كه شيخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عين حال از من واهمه داشتند. به خواستگارى رفتم . پدرش گفت : اين دختر نامزد پسرعمويش مى باشد، اگر تو بتوانى پسر عمويش را راضى كنى ، من مخالفتى ندارم . نزد پسر عمويش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز كردم . گفت : اگر تو ماديان خود را به من ببخشى ، من به اين ازدواج رضايت مى دهم (بايد دانست كه در عرب ماديان حكم زن را دارد و معمولا كسى آن را به ديگرى نمى بخشد). ولى چون من عاشق بودم ، ماديان را به او بخشيدم و از او رضايت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جريان را گفتم . گفت : برادر دختر را نيز بايد راضى كنى . نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم . در آن زمان باغى زيبا و مصفا در خارج شهر داشتم . برادرش گفت : اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشى ، من رضايت مى دهم . باغ را هم به او بخشيدم و پيش پدر دختر رفتم . اين بار گفت : بايد مادر دختر را هم راضى كنى و علت اين همه اشكال تراشى آن بود كه نمى خواستند دخترشان را به من تزويج كنند و در ضمن از من هم مى ترسيدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او براى موافقت خود خانه خوبى را كه در حله داشتم ، از من مطالبه كرد. دادم و موافقت او را نيز گرفتم و باز پيش پدر دختر رفتم . اين بار نوبت راضى كردن پدر بود كه رضايت او با بخشيدن يك پارچه ملك آباد تحصيل شد. ديگر بهانه اى نداشتند. با اين وجود، با اكراه دختر را عقد كردند و به زنى به من دادند. شب عروسى ، هنگامى كه به حجله رفتيم ، عروس به من گفت : اين بار منم كه از تو چيزى مى خواهم .
گفتم : من هرچه داشتم در راه تو دادم و اكنون هم هر چه از ثروت من باقى مانده است از آن تو باشد.
گفت : من حاجت ديگرى دارم .
گفتم : هر حاجتى دارى بخواه .
گفت : حاجت من بسيار مهم است و قبل از آن كه حاجت خود را بگويم ، شفيعى دارم كه بايد او را به تو معرفى كنم : شفيع من فرق شكافته حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . اما حاجت من اين است كه من با پسر عمويم قبل از عقد به موجب صيغه ، محرم و هم بستر شده ام و از او باردارم و هيچ كس از اين موضوع آگاه نيست . اگر اين راز فاش شود، براى قبيله ما ننگى بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه كن و بگو مرده است و اين ننگ را از خانواده ما بردار، زيرا تا وضع حمل نكنم بر تو حرام و بعدا نيز صدمه زيادى به ما مى خورد.
گفتم : آن شفيعى را كه تو آورده اى ، بزرگتر از آن است كه من مرتكب چنين جنايتى شوم . از اكنون تو به منزله خواهر من هستى و از حجله بيرون آمدم . تا امروز كسى از اين راز ما اطلاع نداشت و معلوم مى شود حضرت مى خواستند شما مطلع شويد. اين دختر بچه نه ساله همان طفل است كه در رحم او بود. همه بستگان اين بچه را از آن من مى دانند و اين زن هم تا امروز حكم خواهر مرا داشته است .

***

برویم مردانگی بیاموزیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:31  توسط محمد امین تاجور  | 
...
از ما مپرس از چه دل از دست داده ایم

 

 از او که برده است دل از دست ما بپرس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:21  توسط محمد امین تاجور  | 

دارم دِلَکي که بنده ي کوي علي است

روي دل او هميشه بر سوي علي است

هر چند هزار رو سياهي دارد

مي نازد از اينکه منقبت گوي علي است

***

من شيفته ي علي شدم شيدا نيز

پنهان همه جا گفته ام و پيدا نيز

اين پايه مرا بس است و بالاترازين

امروز طلب نمي کنم فردا نيز

***

«نظمي» به ولايتت تمامي خوش باش

خوش باش قبول خاص و عامي خوش باش

گر شاهي هفت کشور از تست مناز

ور بر در ِ مرتضي غلامي خوش باش

***

تا حبّ علي و آل او يافته ايم

کام دل خويش مو به مو يافته ايم

وز دوستي علي و اولاد علي است

در هر دو جهان گر آبرو يافته ايم

***

از دين نبي شکفته جان و دل من

با مهر علي سرشته آب و گل من

گر مهر علي به جان نمي ورزيدم

در دست چه بود از جهان حاصل من

***

«نظمي» نفسي مباش بي ياد علي

گوش دل خويش پرکن از نادعلي

در هر دو جهان اگر سعادت طلبي

دامان علي بگير و اولاد علي

***

سر دفتر عالم معاني است علي

وابسته ي اسرار نهاني است علي

نه اهل زمين که آسماني است علي

في الجمله بهشت جاوداني است علي

***

شايسته ترين مرد خدا بود علي

در شأن نزول هل اتي بود علي

هرگز به علي خدا نمي بايد گفت

ليک آينه ي خدا نما بود علي

***

بنيان کـَن ِ منکر و مناهي است علي

رونق ده دين و دين پناهي است علي

در دامنش آويز که در هر دو جهان

سرچشمه ي رحمت الهي است علي

***

آن گفت به قرب حق مباهي است علي

وين گفت که سايه ي الهي است علي

از «نظمي» ناتمام پرسيدم گفت

چون رحمت حق نامتناهي است علي

 

رباعی ها از نظمی تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:16  توسط محمد امین تاجور  | 
نتیجه توسل به حضرت مولا علیه السلام:

عالم متقى مرحوم حاج ميرزا محمد صدر بوشهرى نقل فرمود: هنگامى كه پدرم مرحوم حاج شيخ محمد على از نجف اشرف به هندوستان مسافرتى نمود، من و برادرم شيخ احمد در سن شش هفت سالگى بوديم ، اتفاقا سفر پدرم طولانى شد به طورى كه آن مبلغى كه براى مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بيچاره شديم .
طرف عصر از گرسنگى گريه مى كرديم و به مادر خود مى چسبيديم ، پس ‍ مادرم به من و برادرم گفت : وضو بگيريد و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بيرون آورد تا وارد صحن مقدس شديم ، مادرم گفت : من در ايوان مى نشينم شما هم به حرم برويد و به حضرت امير(ع ) بگوييد: پدر ما نيست و ما امشب گرسنه ايم و از حضرت خرجى بگيريد و بياوريد تا براى شما شام را مهيا كنم .
ما وارد حرم شديم (و) سر به ضريح گذاشته عرض كرديم : پدر ما نيست و ما گرسنه هستيم دست خود را داخل ضريح نموده گفتيم : خرجى بدهيد تا مادرمان شام تدارك كند، مقدارى گذشت اذان مغرب را گفتند و صداى قد قامت الصلوة شنيدم ، من به برادرم گفتم حضرت امير(ع ) مى خواهند نماز بخوانند (به خيال بچگى گفتم حضرت نماز جماعت مى خوانند) پس ‍ گوشه اى از حرم نشستيم و منتظر تمام شدن نماز شديم ، كمتر از ساعتى كه گذشت شخصى مقابل ما ايستاد و كيسه پولى به من داد و فرمود: به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بيايد هر چه لازم داشتيد به فلان محل (بنده فراموش كرده ام نام محلى را كه حواله فرمودند) مراجعه كن . و بالجمله فرمود: مسافرت پدرم چند ماه طول كشيد و در اين مدت به بهترين وجهى مانند اعيان و اشراف زادگان نجف معيشت ما اداره مى شد تا پدرم از مسافرت برگشت .

ز لطف حضرت مولا فقط بگیر مدد             نشد طلب کنم از او و پاسخم ندهد

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:50  توسط محمد امین تاجور  | 

این هم یه شعر دیگه از خودم...امیدوارم مورد قبول خود آقا واقع بشه...

شبي گفت با من: چه داري ؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!
                                        وفرمود گرم چه كاري؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

نگاهي به من كرد از روي لطف تبسم نمود و صميمانه گفت
                                     به جز من رفيقي نداري؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

سپس گفت: چرخيدنت بهر چيست؟ و شمعي كه گردش زني بال كيست؟
                                       به گرد كدامين مداري؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

بگفتا اگر گرد من مي پري نبايد بود پيكرت را سري
                                     درون تنت كيست جاري؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

بگفتا كه منصور انالحق بزد تو حق را كه مي داني و در چه حد؟
                                    گمان كن كنون روي داري بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

و گفتا گره ها به من وا شود و هجران ياران مداوا شود
                                          دلت را اگر برده ياري بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

...كشاندم خودم را به نزديكتر و او با دو صد ناز گفتا: اگر 
                                   به چشمان مستي دچاري بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

سپس گفت دلبر فراوان بود ولي آنچه من را سزد جان بود
                                 كنون بر كه دل مي سپاري؟ بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!

و چرخيد و آهنگ رفتن نمود ولي پيش از آن روي بر من نمود
                                     چو داري ز من انتظاري بگو ! نگاهش نمودم كه يعني: شما!...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:56  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام دوستان

زمان امتحاناته و وقت اونقدر ندارم كه مرتب آپديت كنم.

ولي بزودي با يه غزل از خودم بروز مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:2  توسط محمد امین تاجور  | 
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی(ع) بخشیدند

به زودی با یه شعر جدید از خودم آپدیت می کنم...

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:7  توسط محمد امین تاجور  |