تبليغاتX
ثنای علی(علیک السلام)
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد!
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:44  توسط محمد امین تاجور  | 
سيراب شدن علامه اميني

از قول فرزند علامه اميني قدس سره نقل مي کند:
وقتي پدرم را دفن کرديم ، یکی از بزرگان آمد و به من تسليت گفت و فرمود:
من در اين فکر بودم ببينم مولا اميرالمؤمنين عليه السلام چه مرحمتي در مقابل زحمات و خدمات مرحوم اميني مي نمايند.
در عالم خواب ديدم:
حوضي است و آقا اميرالمؤمنين عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مي آيند و مولا از آن حوض ، به آنها آب مي دهند. گفتند: اين حوض کوثر است.
در اين حال آقاي اميني به نزديک حوض رسيد حضرت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مبارکشان را پر از آب کردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او
فرمودند:
بيض الله وجهک کما بيضت وجهي ( پروردگار رو سفيد کند تو را کما اينکه مرا رو سفيد کرد)

علامه نسبت به حضرات معصومين عليه السلام بسيار ادب داشت. وقتي وارد حرم مطهر حضرت امير عليه السلام مي شد از پايين به بالاي سر نمي رفت. روبروي حضرت مي ايستاد و گريه شديدي مي نمود.
خود ايشان به من فرمودند:
« از آن وقتي که در نجف هستم از سمت بالاي سر حرم نرفته ام.»
از پايين وارده شده و از همان سمت خارج مي شدند.

« انما يخشي الله من عباده العلماء»
همانا تنها مردمان عالم خداترسند.
سوره فاطر: آيه 28

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:12  توسط محمد امین تاجور  | 
عکسها به تر تیب می باشند:...

۱)

...شمع حیات تو که خاموش شد               حق علی(ع) نیز فراموش شد...

***

 ۲)

آتش گرفت سوخت در خانه علی(ع)          در خون نشست سینه پروانه علی(ع)

 ***

 ۳)

فاطمه پشت در افتاد لگد سنگین بود    تلخی کام علی(ع) بر چه کسی شیرین بود؟...

 ***

 ۴)

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت...

 ***

 ۵)

همه گفتند یا شب گریه کن یا روز یا زهرا(س)...

 ***

 ۶)

یا امیرالمومنین روحی فداک             آسمان را دفن کردی زیر خاک؟...
آه را در دل نهان کردی چرا؟              ماه را در گل نهان کردی چرا؟
یا علی(ع) جان تربت زهرا کجاست؟      یادگار غربت زهرا(س) کجاست؟...

 ***

 ۷)

...این سخن روی زبانها افتاد:        دیدی آخر علی(ع) از پا افتاد؟!...

 ***

 ۸)

علی(ع) تنهاست در یک قوم گمراه           زبانش را که می فهمد به جز چاه؟...

 ***

 ۹)

و اکنون چهارده قرن است که شیعه آرام می گرید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 4:10  توسط محمد امین تاجور  | 

اي وجه رب العالمين هو يا اميرالمومنين



اي قبله اهل يقين هو يا اميرالمومنين




راه طلب پويم تورا در هر كجا جويم تو را



در هر نفس گويم چنين هو يا اميرالمومنين




خيل ملائك لشگرت تاج ولايت بر سرت



ملك حقت زير نگين هو يا اميرالمومنين


تو جان پاك مصطفي وصف تو از قول خدا



آيات فرقان مبين هو يا اميرالمومنين



اول توئي آخر توئي ياور توئي ناصر توئي



بر اولين و آخرين هو يا اميرالمومنين


از بهر خدمت روز و شب ايستاده با عجز و ادب



بر درگهت روح الامين هو يا اميرالمومنين


 




سوي محبان كن نظر محفوظ شان دار از خطر



اي حب تو حصن حصين هو يا اميرالمومنين


 


 



دارد صغير بي نوا در آستانت التجائ



مگذارش از محنت غمين هو يا اميرالمومنين

 

شعر از مرحوم صغیر اصفهانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:3  توسط محمد امین تاجور  | 

 

تسبيح فرشتگان 
1 به خدا سوگند، نبى مكرم (ص ) مرا در ميان امتش جانشين كرد و من پس ‍ از وى حجت خدا بر مردم هستم . همانا پذيرش ولايت و امامت من بر ساكنان آسمانها همان گونه لازم گشته كه بر اهل زمين واجب شده است .
فرشتگان از فضايل من سخن مى گويند و ذكر مناقب من سخن مى گويند و ذكر مناقب من تسبيح ملائكه است .
اى مردم ! از من پيروى كنيد كه شما را به راه حق مى خوانم و به جانب چپ و راست منحرف نشويد كه سرانجام آن گمراهى است .
2 منم وصى پيامبر شما، و خليفه و پيشواى مؤ منان ... پيروانم را به بهشت رسانم و دشمنان را به دوزخ افكنم .
منم شمشير قهر خدا كه بر دشمنان خدا فرود آيد و سايه لطف و رحمت الهى كه بر دوستان خدا گسترده است .
من على بن ابى طالب فرزند عبدالمطلب و برادر رسول خدا و شوى دخترش فاطمه و پدر حسن و حسين و جانشين او در تمام حالات هستم . و داراى همه مناقب و مكارم و رازدار پيغمبرم .
3 مريم مادر عيسى در بيت المقدس معتكف بود. وقتى كه درد مخاض و زايمان بر او عارض گشت به وى گفتند: بيرون شو! اينجا خانه عبادت است نه خانه ولادت .
اما مادرم فاطمه بنت اسد، همين كه خواست وضع حمل كند به كنار كعبه آمد و ديوار برايش شكافته شد و او را به درون خانه فرا خواندند.
(180)
مادرم به كعبه در آمد و مرا در ميان خانه خدا بزاد. اين افتخار و فضيلت ويژه اى است كه نه پيش از من درباره كسى شنيده شده و نه پس از من براى كسى اتفاق خواهد افتاد.
4 از همان كودكى پيامبر خدا مرا از پدرم برگرفت و من شريك آب و نان او شدم و پيوسته مونس و هم سخن وى بودم .
5 من در جوانى ، بزرگان عرب را به خاك مذلّت نشاندم و شاخهاى برآمده از تيره ربيعه و مُضَر را شكستم و شما مقام و منزلت مرا به سبب خويشى و منزلت مخصوص نزد رسول خدا(ص ) مى دانيد. او مرا در كنار خود مى نشانيد و بر سينه خويش جاى مى داد و در بسترش مى خوابانيد به طورى كه تنم را به تن خويش مى چسباند و بوى خوش خود را به مشامم مى رساند. هرگز از من دروغى در گفتار و خطا و لغزشى در رفتار نديد.
6 نام من در انجيل به اليا و در تورات به برى و در زبور به ارى آمده است ... مادرم مرا حيدره (شير) ناميد و پدرم ظهير نام نهاد و عرب به على صدايم زد.
7 ... نه چندان بلند آفريده شده ام و نه چندان كوتاه بلكه پروردگارم مرا قامتى به اعتدال بخشيد: اگر بر شخص كوتاه شمشير فرود آورم از فرق سر دو نيمه گردد و اگر به بلند قد تيغ زنم ، او را از عرض دو نيمه كنم .
8 خداوند در وجود من قوه عقل و دركى نهاده است كه اگر آن را بر تمامى احمقان دنيا تقسيم كنند، همه آنان به عقل آيند و صاحبان انديشه و خرد گردند.
و چنان قدرتى به من عطا فرمود كه اگر آن را بر همه ناتوانها تقسيم كنند، در اثر آن همه قوى و نيرومند گردند.
و از شجاعت ، چندان زهره اى در وجودم نهاده است كه اگر آن را بر همه ترسوهاى عالم توزيع كنند به دلاورانى بى باك بدل گردند.
9 به خدا سوگند، هرگز پدرانم در برابر بت به خاك نيفتادند (و دامن پاك خود را به زشتى شرك نيالودند) ... آنان پيوسته بر كيش ابراهيم (ع ) خدا را پرستش كردند.
10 پدرم در عين فقر و نادارى ، آقا بود. و تا آن روز شنيده نشد كه فقيرى بدان پايه از آقايى رسيده باشد.
11 در روز واپسين ، حقيقت نور و روشنايى پدرم جز انوار طيّبه محمد و آل محمد(ص ) همه خلايق را تحت الشعاع قرار خواهد داد.
12 نخستين بار كه پدرم مرا در حال نماز همراه رسول خدا(ص ) ديد، گفت پسرم ! از عموزاده خود جدا مشو؛ چه اينكه تو با پيوستن به او از انواع مهالك و سختيها در امان خواهى بود سپس گفت : راه مطمئن در همراهى محمد است .
13 من نخستين كس بودم كه به رسول خدا(ص ) گرويد و هم آخرين كس ‍ بودم كه از وى جدا گشت و او را به خاك سپرد.
14 هفت سال تمام ، خداى را پرستش كردم پيش از آنكه كسى از اين امت به پرستش خدا پردازد. آواز فرشتگان را مى شنيدم و روشنايى حضور آنان را مى ديدم (و اين در حالى بود كه پيامبر خدا(ص ) از دعوت علنى به اسلام خاموش بود).
15 من پيوسته در پى او روان بودم چنانكه به در پى مادر.
هر روز براى من ، از اخلاق خود نمونه اى آشكار مى ساخت و مرا به پيروى از آن وامى داشت .
در سال (چند روزى را) در غار حراء خلوت مى گزيد (و به عبادت مى پرداخت ).
من او را مى ديدم و جز من كسى او را نمى ديد. آن روز جز خانه اى كه رسول خدا(ص ) و خديجه در آن بودن و من سومين آنان بودم در هيچ خانه ديگرى اسلام راه نيافته بود.
(همان روزها) روشنايى وحى و رسالت را مى ديدم و عطر نبوت را در مشام خود حس مى كردم .
16 من از ميان مسلمين با هيچ كس به طور خصوصى آميزش نداشتم . تنها كسى كه با او ماءنوس بودم و به او اعتماد داشتم و از مصاحبتش آرامش ‍ مى يافتم و همواره خود را به او نزديك مى ساختم شخص رسول اكرم (ص ) بود. او مرا از كودكى در دامن خود پروراند و در بزرگى منزل و ماءوا داد و هزينه زندگى مرا بر عهده گرفت . با وجود او، من از اينكه در پى يافتن كارى باشم و يا كسبى نمايم ، بى نياز بودم و زندگى خود و خانواده ام بر عهده آن جناب بود.
17 در هر صبح و شام يك نشست خصوصى با او داشتم كه در اين نشست احدى جز من و او شركت نمى كرد. همه اصحاب آن حضرت اين را مى دانستند كه پيامبر خدا(ص ) جز با من با هيچ كس ديگرى چنين ديدارهايى نداشته است . در اين اوقات من با او بودم و هر جا كه مى رفت و از هر درى كه سخن مى گفت با او همراه و هماهنگ بودم . چه بسا اين ديدار در منزل من صورت مى گرفت و گاهى كه اين ملاقات در منزل او واقع مى شد، چنانچه كسى غير از ما حضور داشت ، دستور مى داد تا خارج شود. اگر اين نشست در منزل ما بود حضور فاطمه و فرزندانم را مزاحم نمى ديد و آنان را به خروج از خانه وادار نمى كرد.
(در اين كلاس خصوصى ) از هر چه مى خواستم مى پرسيدم و آن بزرگوار با كمال گشاده رويى پاسخ مى داد و چون پرسشها پايان مى گرفت و من خاموش مى ماندم ، خود سخن مى گفت .
هيچ آيه اى نازل نمى شد، مگر آنكه برايم مى خواند و مى فرمود كه آنها را با خط خود بنويسم و موارد تاءويل و تفسير (ظاهر و باطن قرآن )، ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه ، خاص و عام هر يك را برمى شمرد و تعليم مى نمود.
رسول خدا(ص ) دست بر سينه ام نهاد و از خدا خواست تا قلبم سرشار از فهم و دانش و حكمت و بينش گردد.
به بركت دعاى آن حضرت ، هرگز نشد آيه اى از قرآن را كه فرا گرفته بودم و دانشى كه آموخته بودم ، فراموش كنم .
(يك بار) به او گفتم پدر و مادرم فدايت ، از هنگامى كه برايم دعا كرده اى چيزى را فراموش نكرده ام با آنكه يادداشت نكردم آنچه آموخته ام به ياد دارم . يا رسول اللّه ! آيا اين وضع براى هميشه ادامه خواهد داشت يا اينكه ممكن است در آينده دچار فراموشى گردم ؟
فرمود: نه ، هرگز براى تو جهل و فراموشى رخ نخواهد داد.
18 اگر در غياب من آيه اى نازل مى شد هنگامى كه به حضورش مى رسيدم مى فرمود: على ! در نبود تو اين آيات نازل شده است سپس آنها را بر من مى خواند (و چنانچه تاءويلى داشت ) مرا از تاءويل آن آگاه مى ساخت .
19 روزى كه پيامبرمان به نبوت مبعوث شد، من كوچكترين عضو خانواده بودم كه به خدمت رسول خدا(ص ) در آمدم و او را در خانه اش يار و مددكار شدم .
وقتى كه دعوت خود را آشكار ساخت ، ابتدا از فرزندان عبدالمطلب شروع كرد و بزرگ و كوچك آنها را به توحيد و پرستش خداى يگانه فرا خواند. به آنها گفت كه از جانب پروردگار به نبوت مبعوث گشته است . اما خويشان آن حضرت سخنش را انكار كردند و دعوتش را هيچ انگاشتند و از وى دورى گزيدند و از جمع خويش براندند.
ديگر مردم كه پذيرش نبوت آن حضرت برايشان سنگين و بزرگ آمده بود - آن رو كه قدرت فهم و رشد كافى نداشتند به مخالفت با وى و رويارويى با حضرتش بپا خاستند و تا توانستند در آزارش كوشيدند.
در اين ميان تنها كسى كه دعوتش را پذيرفت و با سرعت به ندايش پاسخ گفت و هرگز در حقانيت حضرتش به ترديد نيفتاد، من بودم . سه سال بر ما گذشت و احدى جز دختر خويلد، خديجه به ما نپيوست ....
20 من پيوسته مظلوم بوده ام (از كودكى ) تا به امروز چنين بوده است .
(فراموش نمى كنم ) هنگامى را كه (برادرم ) عقيل به چشم درد مبتلا شد. او به حكم ضرورت مى بايست دارو مصرف مى كرد. اما بهانه مى آورد و تسليم نمى شد و مى گفت : اگر بناست من دارو مصرف كنم ، نخست بايد على از آن دارو استفاده كند! و كسان من (براى خوشايند او) مرا مجبور مى كردند و آن دارو را در چشمان من كه هيچ دردى نداشت مى ريختند!
(181)
21 من پيشتر مى پنداشتم كه اين فرمانروايان و اولياى امور هستند كه بر مردم اجحاف مى كنند اما اكنون مى بينم كه اين مردم هستند كه بر امراى خود ستم مى كنند. (يعنى اگر در مورد ديگران چنين است كه معمولاً امرا و حكام آنها در حقشان ستم مى نمايند، در مورد من چنان شد كه مردم بر من ظلم كردند).

22 روزى كه دامادى بهترين مردمان و افتخار همسرى برترين بانوان جهان نصيبم گشت از مال دنيا بهره اى نداشتم . آن روز از بسترى كه بر آن بياسايم محروم بودم . اما اكنون فقط مقدار صدقاتى كه از ميان اموال خود دارم اگر بخواهم بر تمامى بنى هاشم تقسيم كنم به همه خواهد رسيد.
23 به خدا سوگند، هرگز از درگاهش فرزندى كه از جهت چهره و اندام ، چنين و چنان باشند، مسئلت نكرده ام ، بلكه همواره خواسته ام آن بوده است كه به من فرزندانى عطا كند كه همه از نيكان و صالحان و خدا ترس ‍ باشند، تا گاهى كه به آنان مى نگرم چشمانم روشنايى و فروغ گيرند.
24 تا رسول خدا(ص ) زنده بود، حسن ، مرا ابوالحسين صدا مى زد و حسين نيز ابوالحسن مى خواند. و هر دو جدّشان را پدر صدا مى زدند و پس ‍ از رحلت آن بزرگوار مرا پدر خواندند.

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:38  توسط محمد امین تاجور  | 

 

خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاران

که تو را آفريد.

از تو در شگفت هم نمي توانم بود

که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست:

مور، چه مي داند که بر ديواره ي اهرام مي گذرد

يا بر خشتي خام.

تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت

و من، آن کوچکترين مور، که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

***

پايي را به فراغت بر مريّخ، هِشته اي

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طيبَت، مي شکني

و در جيب جبريل مي نهي

و يا به فرشتگان ديگر مي دهي

به همان آسودگي که نان توشه ي جوين افطار را به سحر مي شکستي

يا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر مي بستي

***

چگونه اين چنين که بلند بر زَبَرِ ما سوا ايستاده اي

در کنار تنور پيرزني جاي مي گيري،

و زير مهميز کودکانه بچّگکان يتيم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمي شناختم

که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو، هيچ خدايي را نديده بودم

که پاي افزاري وصله دار به پا کند،

و مَشکي کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه اي خداي نيمه شبهاي کوفه ي تنگ.

اي روشن ِ خدا

در شبهاي پيوسته ي تاريخ

اي روح ليلة القدر

حتّي اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدايي

چرا نسل خدايي حجاز «فيصله» يافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغيلان نيست...

***

خدا را، اگر از شمشيرت هنوز خون منافق مي چکد،

با گريه ي يتيمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفيِ تو، عقل را ديوانه مي کند

و منطق را به خود سوزي وا مي دارد

***

خِرَد به قبضه ي شمشيرت بوسه مي زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خويش، مي شويد

اما:

چون از اين آميزه ي خون و اشک

جامي به هر سياه مست دهند،

قالب تهي خواهد کرد.

***

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گياه را بارور مي کند

و از نـَفـَست گل مي رويد

چاه، از آن زمان که تو در آن گريستي، جوشان است.

سحر از سپيده ي چشمان تو، مي شکوفد

و شب در سياهيِ آن، به نماز مي ايستد.

هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست

لبخند تو، اجازه ي زندگي است

هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست

***

زمان، در خشم تو، از بيم سِترون مي شود

شمشيرت به قاطعيّتِ «سِجيّل» مي شکافد

و به رواني خون، از رگها مي گذرد

و به رسايي شعر، در مغز مي نشيند

و چون فرود آيد، جز با جان بر نخواهد خاست

***

چشمي که تو را ديده است، چشم خداست.

اي ديدني تر

گيرم به چشمخانه ي عَمّار

يا در کاسه ي سر بوذر

***

هلا، اي رهگذاران دارالخلافه!

اي خرما فروشان کوفه!

اي ساربانان ساده ي روستا!

تمام بصيرتم برخي چشم شمايان باد

اگر به نيمروز، چون از کوچه هاي کوفه مي گذشته ايد:

از ديدگان، معبري براي علي ساخته باشيد

گيرم، که هيچ او را نشناخته باشيد.

***

چگونه شمشيري زهراگين

پيشاني بلند تو، اين کتاب خداوند را، از هم مي گشايد

چگونه مي توان به شمشيري، دريايي را شکافت!

***

به پاي تو مي گريم

با اندوهي، والاتر از غمگزايي عشق

و ديرينگي غم

براي تو با چشمِ همه ي محرومان مي گريم

با چشماني: يتيم ِ نديدنت

گريه ام، شعر شبانه ي غم توست...

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ي يتيمکان بيوه زني تابيدي

وصَولتِ حيدري را

دستمايه ي شادي کودکانه شان کردي

و بر آن شانه، که پيامبر پاي ننهاد

کودکان را نشاندي

و از آن دهان که هَرّاي شير مي خروشيد

کلمات کودکانه تراويد،

آيا تاريخ، به تحيّر، بر دَرِ سراي، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ي زخم ها، تنت را دشتِ شقايق کرده بود،

مگر از کدام باده ي مهر، مست بودي

که با تازيانه ي هشتاد زخم، برخود حدّ زدي؟

***

کدام وامدار تريد؟

دين به تو، يا تو بدان؟

هيچ ديني نيست که وامدار تو نيست

***

دري که به باغ ِ بينش ما گشوده اي

هزار بار خيبري تر است

مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو

شعر سپيد من، رو سياه ماند

که در فضاي تو، به بي وزني افتاد

هر چند، کلام از تو وزن مي گيرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمايه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه بايد بپايان برد؟

تو را که چون معني نقطه مطلقي.

الله اکبر

آيا خدا نيز در تو به شگفتي در نمي نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقين

خجسته باد نام خداوند

که نيکوترين آفريدگاران است

و نام تو

که نيکوترين آفريدگاني.

بگو یا علی(ع)

شعر از استاد موسوی گرمارودی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:27  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام
یک ترجیع بند قدیمی تقدیم می کنم:

علی(ع) مولای ما و شاه دین است
شفیع امت و حبل المتین است
به او ایمانم از روی یقین است
نگاه من به دنیا اینچنین است:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

به دنبال علی(ع) افتاده ام من
چه راهی بهتر از اینگونه رفتن
زبانم از بیان اوست الکن
همی گویم پس از یک عمر گفتن:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

من از دلدادگان کوی اویم
که جز حب علی(ع) راهی نپویم
و جز ذکر علی(ع) چیزی نگویم
و این است آنچه باشد در گلویم:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

بگویم با علی(ع) هر مشکلم را
که معنی داده عمر باطلم را
ز او بگرفته اند آب و گلم را
بگویم گر هم حرف دلم را:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

بدون اذن مولا(ع) من نبودم
که من قائم به او باشد وجودم
به هر شعری به نام او سرودم
همین یک نکته را هی می گشودم:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

از اول خاکم از خاک علی(ع) بود
خدا آب محبت را بیفزود
که نوح و موسی و عیسی و داوود
وحتی خضر را دیدم که فرمود:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

چو در این آسمان قدری پریدم
نگه کردم به هر چیزی رسیدم
تعجب کردم از آنی که دیدم
که از هر ذره ای این را شنیدم:

"تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است"

یا علی(ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 9:59  توسط محمد امین تاجور  | 
یک غزل قدیمی

ما که ایم؟اول تویی آخر تویی
حق تویی ناصر تویی یاور تویی

بای بسم الله یعنی ابتدا
لافتی یعنی که تا آخر تویی

تاکها هم از تو مستی مس کنند
خم تویی مستی تویی ساغر تویی

ساقی کوثر فقط نام شماست
ساقی و حوض و می و کوثر تویی

که قسیم النار و الجنه بود؟
مرز بین مومن و کافر تویی

دلخوشی ما فقط حب شماست
مایه امید در محشر تویی

راس دین ما ولایت هست و هیچ...
دین ما را یا علی جان سر تویی

علی(ع) مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:28  توسط محمد امین تاجور  | 
یکی از دوستان ـ آقای عاشوری ـ در کامنتی که در پست قبلی گذاشته اند به نقد فضای این وبلاگ و شخص من!!! پرداخته اند.
گفتم خوب است جوابی را که برای ایشان در وبلاگشان گذاشتم اینجا بگذارم تا همه بخوانند.دوستان ابتدا صحبتهای ایشان را در بخش نظرات پست قبلی بخوانند و بعد این متن را!

ما را مردمی که نیمی از حقیقت را می دانند بد بخت کرده اند!
جناب عاشوری سلام
چند مطلب در کامنتی که گذاشته اید هست که جای نقد دارد:
1)اینکه فرموده اید در این اندازه نیستید که در مورد حضرت مولا(ع) صحبت کنید تنها معنایش این است که علی(ع) را نمی شناسید.
و این فقط منحصر در شما نیست!
پندار ما این است که وقتی بخواهیم از بزرگی کسی بگوییم و بنویسیم باید او را در حد فرشتگانش بالا ببریم و تا می توانیم دور از دسترسش کنیم!
در حالیکه اینطوری فقط او را کوچک تر کرده ایم!
هر کسی می تواند هر چه را که می فهمد بیان کند.اصلا این بحث نسبی بودن معرفتهای بشری همین است.یعنی آنقدر که تو می فهمی همانقدر درست است که آنقدر که من می فهمم و آنقدر که دیگری می فهمد.هرکسی در حد وسعش!
(همان داستان مثنوی که در اتاقی تاریک فیلی بود و عده ای که می رفتند و دست به فیل می کشیدند و کی گفتند که تصورشان چیست و هر کسی چیزی گفت و هیچ کدامشان نگفتند فیل در حالیکه همه شان درست می گفتند.)
و اگر اهل ادبیاتی باید بدانی که الان دوره مرگ مولف است!
علی(ع)یک آدم است مثل من و مثل تو و مثل همه دیگران!می فهمی؟یک آدم!
یک آدم که مثل ما غذا می خورد و مثل ما می خوابد و مثل ما _ عذر می خواهم_دستشویی می رود و بچه دار می شود و...
خود پیامبر(ص) می گوید:انا بشر مثلکم!
پیرزنی نزد پیامبر آمد تا با او حرف بزند اما عظمت وجودی پیامبر(ص)او را گرفت!زبانش بند آمد و نتوانست صحبت کند،پیامبر هرچه سعی کرد نتوانست آرامش کند بالاخره جلو آمد و شانه های پیرزن را گرفت و فرمود:چرا می ترسی؟من پسر همان زنی هستم که با دستهای خودش شیر می دوشید!
یعنی تمام آن شکوهی را که در ذهن امثال شماست فرو می ریزد تا برای همگان قابل دسترسی باشد!(ادامه بحث در این مورد اطاله کلام خواهد بود،گمان می کنم زیاد شنیده باشی از سادگی و مردمی بودن زندگانی پیامبر(ص))
اینها یک طرف قضیه و از طرف دیگر همین ائمه با این خصوصیات دیگر آدمها ،آنقدر بزرگند که می فرمایند:در مورد ما هر چه می خواهید بگویید فقط نسبت خدایی به ما ندهید!
گذشته از این بحثها پندار من این است که اینگونه استدلال کردن برای از خورشید _علی(ع) _ ننوشتن تنها بهانه جویی کردن است برای توجیه کار خود.

2)فرموده اید من اگر دین دارم مال خودم است و...
آن تفکری که در بن این کلام نشسته همان تفکر مخربی است که دین را امری فردی می داند و نه اجتماعی و باز معنایش این است که اسلام را _ اگر مسلمانید _ نشناخته اید که گمان می کنید امری فردی است.
در یک نگاه کلی اگر دستورات دین را از نظر بگذرانید پی به این مهم خواهید برد که غالب آنها اجتماعیاتند و نه فردیات.
دیری است که این تفکر صوفی منشانه تا به حال پنجه به صورت دین کشیده که آن را امری فردی و در خلسه های تنهایی و گوشه خانقاه و تجربه های شخصی معنایش می کند!
در این باب من آنقدر حرف برای گفتن دارم که...
یک زبان خواهم به پهنای فلک...
و نمی خواهم مثنوی هفتاد من کاغذ بسازم...
بگذریم!

3)
فرموده اید کار اشاعه دین به عهده شما نیست!
پس به عهده کیست؟
حضرت دکتر علی شریعتی(ع) می فرمایند:
شما که قلم دارید و می نویسید،شما که می توانید حرف بزنید،وقتی ایمان مردم دست آخوندهای یک تومانی و وعاظ دولتی است،اگر برای نجات این نسل بیچاره کاری از دستتان بر می آید انجام ندهید بزرگترین جنایتها را مرتکب شده اید!
و من مفتخرم همینجا به شما عرض کنم که راقم این سطور به دلیل سر وصداهایش هم اکنون به عنوان یک آدم مشکل ساز در دانشگاه و بسیج دانشجویی _ با آنکه عضو آنم _ مطرح شده و تا مرز اخراجی پیشش برده اند و تا می توانسته اند او را با انواع شکنجه های روحی و روانی آزرده اند،تنها به جرم اینکه می خواسته پیروی علی(ع) کند ابوذر وار!
به حدیث نفس نمی خواهم بپردازم...

4)
فرموده ایدشما و امثال شما راه را اشتباه می روید و...
اما هیچ قرینه یا برهانی در اثبات کلامتان نمی آورید و می گذارید در حد یک ادعا بماند و خوب طبیعی است که مورد مطاوعه قرار نخواهد گرفت.

5)
فرموده اید مشکل ما ایرانیها...
نه عزیز!
این فقط مشکل ما نیست!مشکل شما هم هست و مشکل تمامی آنانی که در چنگال تزویر اسیرند!(در ضمن بین خودمان هم بماند "مثلاً" را اینطوری نمی نویسند:"مثلن"!)

6)
افتخار من و امثال من(که آدرس وبلاگهای بعضی شان را در پیوندها می بینید)همین است که شما از آن تاسف می خورید،یعنی از علی نوشتن!
و آنچه مایه تاسف من و امثال من در مورد شماست نیز طبیعتا این است که به علی(ع) نمی پردازید وغیر علی(ع)را ما خسران می دانیم و شما ...
به هر حال من وظیفه خودم دانستم شما را دعوت به از علی(ع)نوشتن کنم و نمی دانستم تا این حد عصبانیتان می کند.
و من اعتقاد دارم علی(ع) را تا در بیرون در جامعه در مردم در تاریخ در جغرافیا در ادبیات در ریاضی در طبیعت در طب و...نخوانیم و _ همچنان که این چهارده قرن _ به قول شما در دهلیز هامان نگاهش داریم علی(ع) همچنان مظلوم می ماند و جامعه و مردم و دنیا همچنان از وجودش بی بهره می مانند و آنچه الگو می شود سوپر من خواهد بود و هری پاتر و مرد عنکبوتی و مامور 007 و ...
و نظریه پردازان سعادت بشری همچنان افلاطون و ارسطو و مارکس و هایدگر و کانت و نیچه و...خواهند ماند و علی(ع) توسط خود ما باز خانه نشین خواهد شد و نهج البلاغه همچنان در  کتابخانه های چوب گردویی زیر خروارها خاک زجر خواهد کشید و مردم همچنان لگد مال شمشیر و طلا و تسبیح خواهند ماند و ابوذر در ربذه جان خواهد داد و بنی امیه بوزینه وار از کرسی خلافت پیامبر بالا می روند و علی(ع) خواهد بود و شب و نخلستان و چاه و...
آه...
چه می گویم؟!...
و همین می شود که حالا شده است!
و ما همچنان به زخم سر علی(ع) از شمشیر ابن ملجم خواهیم گریست و علی(ع) از درد دلش _ که ماییم _...
بگذریم...
به قول آن بزرگ: در رهگذر زمان دویدم           مظلومتر از علی(ع) ندیدم...
اگر در کلامم جایی از حیطه ادب خارج شده ام عذر خواهم که قصد اسائه ادب نداشتم!
باشد که شیعگی مان در مشایعتمان با مولا(ع) معنا پیدا کند.
یا علی(ع) مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:7  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام و عیدتون مبارک!
معذورم از اینکه تو این چند وقته به دلایلی ـ فوت پدربزرگم،اومدن خانواده همسرم به مشهد،رفتنم به شهرستان و...ـ نتونستم به روز کنم.امیدوارم سالی مملو از محبت و عنایت مولا(ع) داشته باشید.

ابیاتی چند از یک منظومه بلند ـ البته سروده چند وقت قبله ـ

هر جا ز علی(ع) مدد گرفتیم
خیریت بی عدد گرفتیم

هرجا پی غیر او پریدیم
خیری ز عروجمان ندیدیم

هر جا به علی(ع) امید بستیم
از مهلکه های راه رستیم

هر جا که امیدمان جز او بود
چون آب مضاف بر وضو بود

هر جا که علی(ع) نگاهمان کرد
سر زنده و رو به راهمان کرد

مخفی خود از آن نگاه کردیم
تا سر به دل گناه کردیم

هر جا ز علی(ع) سوال کردیم
از نفس سوال حال کردیم

هر جا که علی(ع) جوابمان داد
از دست خودش شرابمان داد

هر جا که علی(ع) به ما نظر کرد
شیطان ز فریب ما حذر کرد

ما لیک ورا رها نکردیم
یک عمر جز ادعا نکردیم

هر جا ز علی(ع) طلب نمودیم
باب دگری به او گشودیم

فی الجمله علی جوابمان داد
خیریت بی حسابمان داد

ما چون به علی(ع) امیدواریم
از مرگ غمی به دل نداریم

هرکس به علی(ع) امیدوار است
بر شانه ابرها سوار است

هر کس پی جز علی(ع) قدم زد
بد عاقبتی به خود رقم زد

ما عبد ولایت علی(ع) ایم
سرخوش ز عنایت علی(ع) ایم

ما ریزه خوران خان اوییم
دیری است که میهمان اوییم

جز آنچه علی(ع) دهد نپوشیم
جز آنچه علی(ع) دهد ننوشیم

پرداخته خرج خانه مان را
داده همه آب و دانه مان را

یک عمر به ما هر آنچه شد داد
ما را به خودش نمود معتاد

معتاد به دانه علی(ع) ایم
مستاُجر خانه علی(ع) ایم

ما کفتر جلد بام اوئیم
ماُوا به جز از نجف نجوئیم...

***

یا من هو باب حکمة الله
ها انت علی(ع) صفوة الله

من در پی کار خویش بودم
سرگرم مدار خویش بودم

از دوست به من عنایتی شد
دل سوخت و کنج عزلتی شد

یک چله به دل پناه بردم
مرگم نرسیده بود و مردم

در کنج دلم نشستم آرام
قوتم "علی(ع)" و نه مغز بادام

کَندم ز علائق زمینی
در خویش نشستم اربعینی

بر ذره نظر فکند خورشید
در من کلمات دوست جوشید

با آن کلمات خو نمودم
یک عمر برای او سرودم

***

یا من هو ذکره عباده
فی حبک لیس لی اراده

من در پی کار خویش بودم
سرگرم مدار خویش بودم

از هرچه بُدم جدام کردی
با نور خود آشنام کردی

با جاذبه ای فزون رسیدی
از خویش به من دمی دمیدی

آنگاه کشاندی ام به سویی
دادیم ز خویش آبرویی

در این ره گنگ و پیچ در پیچ
آموختی ام که نیستم هیچ

من رفت و تو آمدی به جایش
انداختی ام به قلب آتش

خامش کن و آتشم بزن باز
من غرق نیازم و تو پُر ناز

ای آنکه کرامت عادت توست
میزان عمل محبت توست

جانم ز عطش شده است لبریز
از دادن می به من نپرهیز

در وصف تو گفت ایزد پاک
"لو لاک لما خلقت الافلاک"...

باقی اش بماند برای زمان دیگری...
این هم عیدی ما به محبان مولا(ع)!
برای ما دعا کنید!

یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:27  توسط محمد امین تاجور  | 
این شعر از خودم نیست از "مسافر کربلا" نامی است که در وبلاگ عزیزی -ناصر آسیابانی- به عنوان کامنت گذاشته بود.به دلم نشست گفتم با اجازه بذارم تو وبلاگ:

 

کعبه صدف شد به سعادت رسید     در دل آن مهر کرامت رسید
     گوهر والای ولایت رسید                عشق به سر حد نهایت رسید

نور خدا گشت نهایت علی(ع)
مهر درخشان ولایت علی (ع)
*
سیزده از ماه رجب در رسید              شیر خدا حیدر صفدر(ع) رسید
مژده که بن عم پیمبر رسید             همسر زهرای مطهر(ع) رسید

هر چه خداوند عنایت نمود
وقف علی(ع) شاه ولایت نمود

*
کعبه چو گهواره مولا(ع) شده          قبله گه مردم دنیا شده
منظرۀ عرش معلا شده        خاک ببین،این همه زیبا شده

این همه از جلوۀ نور علی(ع) است
یک گذر است راه عبور علی(ع) است
*
کیست که چون فاطمۀ اطهرش      لطف خدا کرد به حق همسرش
زینب کبری است چنین دخترش            کوه تحمل ،داغ غم پرورش

مثل علی(ع) کیست که سرور شود
در دو جهان ،صاحب کوثر شود

*
کیست که آرد چو حسین(ع) شهید          سرور آزادۀ پاک رشید
غربت عالم به دل وجان خرید         تا که به اوج شرف حق رسید

گر پدری مثل علی(ع) شد چنان
آید از او سرور آزادگان

*

تا که نهان گشت به شب ،ماه او          از غم آن همسفرراه او
کشت مرا زمزمه با چاه او                 پس بشتابید به همراه آو

تا گره از عقدۀ دل وا کنیم
تکیه به سرمایۀ مول(ع)ا کنیم
*

شیعۀ مولا(ع)شدن ورنگ ها         با علی(ع) وفاصله فرسنگ ها
عشق فرو رفته به نیرنگ ها         آینه زخمی شده از سنگ ها

شیعه ببین راه به بن بست رفت
عشق ومحبت ،همه از دست رفت
*

هر که بر این شیعه شدن شایق است                سینۀ اوآینۀ صادق است
        بر علی(ع) وخط علی(ع) عاشق است           اوست که بر شیعه گری لایق است

دست خدا بر در جنت نوشت
حب علی(ع) ،رمز وکلید بهشت
*
یا علی(ع) ! ای مهر منیر غدیر          بر همۀ عالمیانی امیر
ما همه در حلقۀ عشقت اسیر         مهر ولایت زدل ما مگیر

عشق تو سرمایه دنیای ماست
همسفر غربت شب های ماست
*

روز قیامت که همه خسته ایم         بال وپر از بار گنه بسته ایم
      با همۀ درد که بشکسته ایم           بر تو علی(ع) ،ماهمه دل بسته ایم

پس به دل سوختۀ فاطمه(ع)
کن تو شفاعت ز برای همه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:35  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام بر حضرت مولا(ع) و تمام دوستان ایشان
این دو بیت رو چند روز پیش نوشتم تقدیم به حضرت مولا(ع):

در باور ما علی(ع) خدا نیست ولی...

مصداق وجودی خدا کیست؟علی(ع)!

در باور ما علی(ع) امام است آری

اسلام نبی به او تمام است آری...

یا حق!

(در ضمن من سبزواری هستم نه مشهدی!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:42  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام
تلفن ما همچنان قطعه و من همچنان دسترسیم به نت محدوده از همه دوستان بابت نامنظم به روز شدنها عذر خواهم.

ادامه مثنوی...

 

يا حضرت مرتضي علي (ع) مستم
يک لحظه شها رها مکن دستم

من در پي آن نگاه جانسوزم
اينگونه گذر کند شب و روزم

اينگونه که جاري است الطافت
ماندم که چه خلوت است اطرافت

اي آنکه تو از هميشه تنهايي
هرگز نبود چنان تو مولايي

اينگونه که مي پراکني گرما
اينگونه که لطف مي کني بر ما

بر قامت خستگان تواني تو
اميد ز پا فتادگاني تو

از کنج خرابه يا علي(ع) آيد
شايد که ز کوچه ها علي(ع) آيد

آقا تو بيا که بي تو بشکستيم
ما بي تو يتيم و بي پدر هستيم

شمشير به فرق عبدود ها زن
آتش به تنور پيرزن ها زن

ما گرچه ز اهل کوفه بيزاريم
اما به مرامشان وفاداريم

ما تشنه عدل مانده ايم آقا
خطي ز شما نخوانده ايم آقا

گشتيم در اين مسير سرگردان
ما را به مسير خويش برگردان

***
اي شير خدا به ما نظر کردي
ما را به خودت حريص تر کردي

دانم که ز کار خويش خرسندي
حقا که ظريفي و هنرمندي

ما را که اسير عقل خود بوديم
بيچاره نموده اي به لبخندي

دانم که تو را خدا فرستاده
تا در دو جهان کني خداوندي

در اين همه کائنات و مخلوقات
هرگز نبود تو را همانندي

ما را غم بي کسي نمي گيرد
تا بين شما و ماست پيوندي

***
من ذکر علي(ع) فقط به لب دارم
با او سر و سرّ نيمه شب دارم

از اوست نفس کشيدنم، از او
هم ديدن و هم شنيدنم از او

او واسطه من و خدا باشد
بر من همه حکم او روا باشد

***
اين من که برابر شما هستم
مانند برادر شما هستم

اين من که چنين قشنگ مي خوانم
بي وقفه و بي درنگ مي خوانم

مومند لغات جمله در مشتم
گرم است به جاي ديگري پشتم

بي دست عنايت علي(ع)  هيچم
چون پيچه به گرد خويش مي پيچم

هر آنچه بود مرا از او باشد
شعر و نفس و صدا از او باشد

يک لحظه اگر نگاه ننمايد
ديگر نفسم برون نمي آيد

اي دوست اگر تو هم گرفتاري
يا در دل خويش غصه اي داري

خورده است بسي گره چو در کارت
کرده است چو مشکلي گرفتارت

يا از بد روزگار دلتنگي
بر دامن مرتضي(ع) بزن چنگي

گر جام دلت ز غم بود لبريز
برخيز و ز دامن علي(ع) آويز

سوگند به آيه آيهَُ قرآن
مولا(ع) بدهد به غصه ات پايان

جان همه جهان به قربانش
باشد همه جهان به فرمانش

نور از نگش به بار مي آيد
لبخند زند بهار مي آيد

آب همه رودها غزلخوانش
خورشيد شراره اي ز چشمانش

هر ذره به کائنات در بندش
عالم همگي خراب لبخندش

بوده است ز شيعيانش ابراهيم(ع)
ما شکر گزار لطف اللهيم

منت به سر تماممان بنهاد
_شکرش نتوان_ به ما علي(ع) را داد

صد حمد و سپاس و شکر بي پايان
لله ولينا هو المنان

یا علی(َع)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:26  توسط محمد امین تاجور  | 
یا علی...

با سلام خدمت دوستان و عذر خواهی اول از حضرت مولا(ع) و دوم از محبین ایشان

تلفن منزل ما چند وقتی است که قطع شده و من امکان اتصال به نت را ندارم.

حالا هم از یه کافی نت روبروی حرم دارم به روز می کنم.

راستی تا یادم نرفته به دوستایی که ساکن مشهدن اطلاع بدم که جلسه این ماه "ذکر علی(ع)" همین شنبه ساعت ۷ شب در منزل ما منعقده.هر کس می تونه بیاد.

یه مثنوی جدید:

یک شیعه حضرت علی(ع) باید
خود را به جز از علی(ع) نیالاید

از غیر علی اگر بپرهیزی
وز شاخه معرفت درآویزی

جز او همه چیز رنگ می بازد
مولا به دلت نظر می اندازد

هر دل نظر علی بر آن افتد
در وادی سخت امتحان افتد

با عشق علی خوشا خطر کردن
بی دوست نمی شود سفر کردن

ای آنکه به عشق دوست اینجایی
در مرکز ذره بین مولایی

گرمای نگاههای خورشیدش
زد بر همه وجود من آتش

اینگونه که آتش است و می سوزم
دانم که به شب نمی رسد روزم

من گرم نگاههای مولایم
پا تا به سر آتشم و می آیم

با عشق علی(ع) شدم در او فانی
حالم شده آنچنان که می دانی

حالم شده آنچنان که بی مولا(ع)
"لا"یم نرود به وادی "الا"

من دست علی(ع) بود به همراهم
من هیچ به جز علی(ع) نمی خواهم

کردی تو مرا اسیر او یا هو!
یا من هو لا اله الا هو

پر کرده ای از علی(ع) تو جانم را
خون رگ و مغز استخوانم را

این بنده بود که خلقتش کردی
یا بهر خودت شریک آوردی؟!

در گفتن از علی(ع) چنان شادم
طوری که به کفر گویی افتادم

در گفتن از علی(ع) چنان مستم 
طوری که شد اختیار از دستم

گر در نظرم نمی شود حاضر
ترسد به خدای خود شوم کافر...

...

این شعر رو شنبه شب در جلسه خواهم خوند و بعد بقیه اش رو تایپ می کنم فعلا همینقدر باشه واسه اهل حالش...

یا علی(ع) مدد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:21  توسط محمد امین تاجور  | 
با سلام خدمت اميرالمومنين_عليك السلام_ و حضرت ابا عبدلله الحسين_عليك السلام_
مسافرتي اجباري برايم پيش آمد كه موجب تاخير در به روز رساني وبلاگ شد.
با عذر خواهي از حضرت مولا(ع) بابت تاخيرم در به روز كردن،اين بار با دو شعر جديد به روز كرده ام و اميدوارم مورد قبولشان واقع شود:


مائيم و علي(ع) و عشق و دوري
عاشق چه كند به جز صبوري

مائيم و علي(ع) و جاده عشق
هي مست شدن ز باده عشق

مائيم و علي(ع) و دل سپردن
در بسط و نشاط و غم نخوردن

ماييم و علي(ع) و عشق بازي
در محفل عشق دلنوازي

ما ساكن كشتي نجاتيم
مستيم و دائم الصلاتيم...


=========================================

و اين شعر را هم تقديم مي كنم به آقا امام حسين(ع) به اميد اينكه آقا بپسندند.
قطعاتي چند از يك مثنوي بلند:

به نام نامي مولاي مردان
بيا مولا(ع) زبانم را بگردان

دلم امشب هواي عشق دارد
ني ام در خود نواي عشق دارد

دلم امشب به دنبال حسين(ع) است
و حال امشبم حال حسين(ع) است

بيا امشب برايم ناله سر كن
مرا از اين پريشاني به در كن

به راه انداز امشب نوحه خواني
كه امشب نيست پاسخ "لن تراني"

بخوان "يا ليتنا كنا معك" را
به زخمم باز كن راه نمك را

از اين ساغر كه امشب گرم اويم
بسي ناگفتني ها را بگويم

دلم سرگرم مستي با حسين(ع) است
تپشهاي دل من يا حسين(ع) است

بسوزانم مرا در خود اماما
كه بي حالي دمادم شد اماما

دلم امشب به دنبال مي توست
و يك چندي است اين دل در پي توست

دلم دنبال شور با شعور است
دلم امشب مهياي حضور است

در اين ديوانگي هاي پياپي
مرا لبريز كن از سكر اين مي

خودت دست مرا برگير امشب
بده حال مرا تغيير امشب

شديم از كودكي مان مبتلايت
بكش ما را به سوي كربلايت

كه ما تا كربلايت را نبينيم
پس از صد سال ديگر هم همينيم

تو ما را گرم در خود سوختن كن
مهياي طلب اندوختن كن

مدد كن تا سراپا درد گرديم
بسوزيم از درون و مرد گرديم

***
خوشا شال عزاي روضه هايت
لباس مشكي و شبهاي هيات

خوشا شعر و شور و روضه خواني
و اشكي معرفت زا از معاني

خوشا با معرفت سينه زدن ها
و شور خلوت بي پيرهن ها

خوشا آواي سنج و طبل و زنجير
هياهوي شبيه و اسب و شمشير

شب امشب تا شحرگه با حسن است
بماند هركه اهل "يا حسين(ع)" است

***
تو ما را كربلايي كن اماما
دل ما را هوايي كن اماما

نگاهي كن عزاداري ما را
و عمق گريه و زاري ما را

اگر اين اشكهامان پاك باشد
و در دنباله ادراك باشد

اگر يك قطره هم باشد برايت
امان باشد ز اهوال قيامت

تو اشك چشم ما را با صفا كن
و ما را زائران كربلا كن

***
هوس رنگ است اين سينه زني ها
ريائي گشته بي پيراهني ها

كبود سينه ها از داغ دل نيست
كه اين دل از گناهانش خجل نيست

در اين وادي گناه آلودگانيم
اگرچه سينه زن يا نوحه خوانيم

اگر قدري به دنبال تو بوديم
دل خود را به رويت مي گشوديم

شبانگه تا سحر سينه زنانيم
ولي از پيروي ات ناتوانيم

نماز اول وقتت گواه است
...كه بر ما ترك اولي هم گناه است

يا علي
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:3  توسط محمد امین تاجور  | 
با سلام و عذر خواهی از تاخیر

ان شا الله به زودی به روز می کنم.

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:25  توسط محمد امین تاجور  | 

با سلام و عرض تسلیت برای فرا رسیدن ایام محرم...

به قول آن مرحوم:
محرم ماه الفت با جنون است    چراغ کوچه هایش بوی خون است
محرم حرمت خون است و خنجر  تلاطم می کند حنجر به حنجر...

************************************************************

یه قصیده تقدیم می کنم به حضرت مولا(ع):

عالم ز ازل یکسره اظهار علی(ع)بود

هر ذره که دیدیم ز آثار علی(ع)بود

 

کنکاش نمودم چو صداهای دلم را

دیدم ضربانش همه تکرار علی(ع)بود

 

هر کس به مقامات رسید از همه دهر

در زندگی اش نوکر دربار علی(ع)بود

 

حاضر شود آزاده به صحرای قیامت

آ
ن کس که همه عمر گرفتار علی(ع)بود

 

هر نغمه که بیرون شده از سینه عود و

تنبور و دف و چنگ و نی و تار،علی(ع)بود

 

آن کس که به خورشید نگه کرد و پس از آن

خورشید پر از نور شد انگار علی(ع)بود

 

صد بار نگه کردم و دیدم که ز مشرق

خورشید نه بر آمد و هر بار علی(ع)بود

 

هر کس که شهید ره حق شد ز علی(ع) شد

ذکر لب منصور سر ِ دار، علی(ع)بود

 

از پل به سلامت گذرد روز قیامت

آن کس که به عمرش همه بیمار علی(ع)بود

 

هر لطف و عنایت که به من شد همه عمر

کاویدم و دیدم که همه کار علی(ع)بود

 

هر جا سخن از عشق شنیدیم برفتیم

مقصود فقط زین همه دیدار علی(ع)بود

 

در خانقه افسوس ولی هرچه که دیدم

_ بی پرده بگویم _ همه انکار علی(ع)بود

 

بی معرفتش ذکر علی(ع) بر لبشان سرد

ذکر لبشان مایهء آزار علی(ع)بود

 

***

در عالم ذر خود به علی(ع) عرضه شدیم و

ما برده بازار و خریدار،علی(ع)بود

 

"تا الله لقد آثرک الله علینا"

از روز ازل مجد سزاوار علی(ع)بود

 

اسرار خدا را به پیمبر شب معراج

گفتند و گویندهء اسرار،علی(ع)بود

 

آیات الهی تهی از نور علی(ع)نیست

هر صفحه قرآن همه سرشار علی(ع)بود

 

در وصف خدا بس که علی(ع) بندهء او بود

در وصف علی(ع)بس که خدا یار علی(ع)بود

 

در اوج همه خواسته هایم فقط این است

گویند که این برده بازار علی(ع)بود

 

ای کاش بگویند مرا روز قیامت

گر شیعه نبوده است هوادار علی(ع)بود

***

این بیست و یک بیت که من زمزمه کردم

_گفتم که بدانی_ همه اشعار علی(ع)بود...

 

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:47  توسط محمد امین تاجور  | 
سلام اینم قدیمیه:

مومنین را امیر یا مولا!
دست من را بگیر یا مولا!

سربلند از تو ام و دیگر هیچ
بی تو هستم حقیر یا مولا!

از تو دارم حیات و می میرم
گر بگویی بمیر یا مولا!

دوست دارم که تا ابد باشم
در کمندت اسیر یا مولا!

روز محشر به حکم حب شما
نیستم سر به زیر یا مولا!

فقط از نام توست گر گشته است
سخنم دلپذیر یا مولا!

کاش از جان من برون آید
وقت مرگم نفیر ِ یا مولا!

دست خود بر مدار از پشتم
در تمام مسیر  یا مولا!

لطف خود را ببار بر این دل
دل همچون کویر یا مولا!

گرچه بشکسته ایم پشتت را
به دل از ما نگیر! یا مولا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:4  توسط محمد امین تاجور  | 
ابیاتی چند از یک مثنوی بلند(علی(ع) نامه):

...می شنوم از لب بیت الحرام
هرنفس آوای علیٌ(ع) امام

کعبه گواه است تو شاهد بگیر
شاهد پیشامد عید غدیر

عید غدیر است بنوشان ز خم
آیه "اکملت لکم دینکم"

دین تو کامل نشود بی علی(ع)
کفر تو باطل نشود بی علی(ع)

دست علی(ع) خورده گره با رسول
آه شهادت تو بده یا رسول!

شمع حیات تو که خاموش شد
حق علی(ع) نیز فراموش شد

بال و پرت دشنه به مولا(ع) زدند
اول میدان عمل جا زدند

آه که آن بخاْ بخاْ چه شد؟
کف زدن و هلهله کردن چه شد؟

شادی شان آه برای چه بود؟
در دلشان شوق ولای که بود؟

گفته بدی هر که ورا سروری
سرور او هست از این پس علی(ع)

بعد دعا کرده و گفتی چنین:
ای تو خداوند زمان و زمین

بهر محبان علی(ع) دوست باش
دشمن هر شخص که بر اوست باش!...

...می شنوم از لب بیت الحرام
هر نفس آوای علیٌ(ع) امام

ناد علی(ع) خواندم و مجنون شدم
نام علی(ع) آمد و مفتون شدم

این منم و عشق و تبم یا علی(ع)
این من و هر روز و شبم یا علی(ع)

او که علی(ع) باشد و ذکرش خدا
این منم و ذکر لبم یا علی(ع)

خانه ما بوی علی(ع) می دهد
ذکر لب ام و ابم یا علی(ع)

گرمی این زندگی ام کار اوست
شادی و شور و طربم یا علی(ع)

بی ادبی دم نزدن از علی(ع) است
اوج کمال و ادبم یا علی(ع)

ما همه دنبال شما بوده ایم
جمله اصل و نسبم یا علی(ع)!

آنچه تو خواهی همه آن است و بس
کنیه و نام و لقبم یا علی(ع)!

نور تو و گم شدگان بی شمار
در عجبم در عجبم یا علی(ع)!

گرچه گهی راست و کج می شوم
راه تو را می طلبم یا علی(ع)!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:57  توسط محمد امین تاجور  | 
با سلام و تبریک عید الله الاکبر عید اکمال دین بزرگترین عید شیعه عید غدیر و عذر خواهی از غیبتم
 
چه جانماز پي اعتکاف بردارد

چه ذوالفقار به عزم مصاف بردارد

علي حقيقت روز است و هيچ جايز نيست

که در مقابل شب انعطاف بردارد

دو سوي اين کره هر يک قلمروي دارند

نشد جدائيشان ائتلاف بردارد

شبيه خواب سحر سطحي است و زود گذر

کسي که دست از اين اختلاف بردارد

اگر که حرمت مولا نبود ممکن بود

خدا ز خلق خود امر طواف بردارد
 
دوباره مثل علي زاده مي شود اما

اگر دو مرتبه کعبه شکاف بردارد

شاعر  :  عليرضا دهقانيان
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:23  توسط محمد امین تاجور  | 
اسدالله الغالب! علی ابن ابی طالب(ع)!
ما بنده تویی صاحب
! علی ابن ابی طالب(ع)

هم باطن و هم ظاهر هم اول و هم آخر
هم حاضر و هم غائب
علی ابن ابی طالب(ع)!

ما از گل تو هستیم از باده تو مستیم
در معبد تو راهب
علی ابن ابی طالب(ع)!

از روز ازل جانا در بند تو بودن را
کردیم به خود واجب
علی ابن ابی طالب(ع)!

در اوج عبادتها هستیم شها تنها
لبخند تو را طالب
  علی ابن ابی طالب(ع)!

عالم ز تو مملو است بی نور تو در دنیا
چیزی نبود جالب
علی ابن ابی طالب(ع)!

مجذوب خدایی تو جذاب خداجویان
بر اهل دلان جاذب
علی ابن ابی طالب(ع)!

در ظل خداوندی بی مثلی و مانندی
بر هر دو جهان غالب
علی ابن ابی طالب(ع)!

با شوق ملاقاتت بر لحظه جان کندن
هستیم بسی راغب
علی ابن ابی طالب(ع)!

 علی ابن ابی طالب(ع)!
                   علی ابن ابی طالب(ع)!
                                       علی ابن ابی طالب(ع)!...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:58  توسط محمد امین تاجور  | 
یه غزل قدیمی از خودم:

داریم ز هر چه غیر رویت اکراه
هر راه به جز ره تو باشد بیراه

زان روز که خلقت جهان کامل شد
گشتیم همه فقط تو را خاطرخواه

خورشید خجالت زده رویت شد
فردای تولد تو کامل شد ماه

من در پی ناله های تو می گردم
این بادیه وسیع را چاه به چاه

ما با تو نداریم ز دشمن باکی
لا حول و لا قوة الا بالله

سر بر در خانه تو بگذاشته ام
تا پا بگذاری سر چشمم ای شاه

ما شیعه شدیم از همان روزی که
فرمود پیمبر:...فعلیُ مولاه...

چیزی ز وجودمان نماند بر جای
گر یک سر سوزن از تو گردیم آگاه

آقا تو کجا و ما کجا؟! استغفار!
گر شعر سروده ام برایت گه گاه

تا باب بهشت را به ما بگشایند
بر ما ز سر لطف بیانداز نگاه

"هر کس به کسی نازد و ما هم به شما"
هر کس برود به راهی و ما این راه

ما را بطلب به زیر ایوان نجف
ما را به حریم خلوت خویش بخواه

از اول عمر مونسم بودی تو
تا آخر عمر هم تو ان شاء الله...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:24  توسط محمد امین تاجور  | 

کس را چه زور زهره که وصف  علي کند

جبار در مناقب او گفت هل اتي

 

زور آزماي قلعه خيبر که دست او

بر کند در ز قلعه بياري لا فتي

 

شير خدا و صفدر ميدان و بحر جود

جان  بخش در نماز و جهان سوز در وغا

 

ديباچه مروت و ديوان معرفت

لشکر کش فتوت و سردار اتقيا

 

فردا که هر کسي بشفيعي زند دست

مائيم و دامن معصوم مرتضي

 

سعدی

===================================

ز عهدهء که برآيد بجز خدای علی
 که گويد آنچه بود در خور ثنای علی

نگر به چشم بصيرت که جمله موجودات 
 نشسته اند سر سفره عطای علی

نبود لطف و صفايی به بوستان وجود 
نگشته بود اگر جلوه گر صفای علی

چو بلبلان چمن نغمه سر دهند به باغ
رسد به گوش زهر پرده ای نوای علی

به نحوه ای که سزاوار طاعت است خدا
نکرده است کسی طاعتش سوای علی

هر آنچه داشت علی داد از برای خدا
هر آنچه هست خدا را بود برای علی

سزد که سايه به خورشيد محشر اندازد
به هر سری که فتد سايه هوای علی

اگر رضای خدا را طلب کنی هشدار
رضای حق نبود جز که در رضای علی

رسانده ای به يقين دست خود به حبل الله
به چنگ آری اگر دامن ولای علی

برای گفتن مدحش زيان گويايی
هميشه می طلبد بنده از خدای علی

شاعر:ناشناس 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:32  توسط محمد امین تاجور  | 
یه غزل از خودم:

یک خمره پر زباده دردم
در ظل نگاه یک ابرمردم

مولا(ع) اگرم اجازه فرماید
بر دامن کبریائیش گردم

شادم که شود جهنم آتش
از حب علی(ع) سلامت و سردم

چندی است به ساز دوست می رقصم
چندی است به گرد دوست می گردم

می آیم و از کرانه مولا(ع)
جز عشق برایتان نیاوردم

***

ای قوم دگر به من نیاندیشید
من آن من قبل را رها کردم

هیهات که در رهی دگر آیم
هیهات که از علی(ع) جدا گردم

عادت بکنید بر سر سبز و
بر سرخ زبانی و رخ زردم

***

مولا! مددی در این خراب آباد!
مولا! مددی که سخت می دردم

ایکاش رسم به نقطه اوجی
کز بازدمم علی(ع) چکد هر دم

منعم نکنی دمی ز چشمانت
شاید نکنی نگاه برگردم...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:0  توسط محمد امین تاجور  | 

قرار بود هفته ای یک بار اونم شبای یکشنبه به روز کنم اما این شعر زیبا امشب یه دفعه دستم افتاد حیفم اومد اینجا نذارمش...

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

                                                          رفتم به در صومعه عابد و زاهد
                                                          دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
                                                          در میکده رهبانم و در صومعه عابد
                                                          گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
                                                          یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
                                                     هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
                                                     هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
                                                     در میکده و دیر که جانانه تویی تو
                                                     مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
                                                   
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
                                                      عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
                                                      دیوانه برون از همه آئین تو جوید
                                                      تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
                                                     هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
                                                    
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 


                                                                                          "شیخ بهایی"